ابرک

خود خدا
نویسنده : ابرک - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦

برف سختی می بارید و همه جا سرد بود. داخل پیاده رو پسرک فقیر با

کفشهایی پاره نشسته بود و با حسرت به ویترین مغازه کفاشی نگاه 

می کرد وهراز گاهی سرش را بالا می برد و رو به خدا می  گفت:

خدایا چرا یک جفت کفش برای  من  نمی فرستی تا پاهایم یخ نزند؟

زن جوانی که حرفهای پسرک فقیر را شنید اشک در  چشمانش جمع شد

و به مغازه کفاشی رفت و  لحظاتی بعد  یک جفت کفش برای  پسرک

آورد و  به  او کادو  داد.

پسرک فقیر که از  شوق اشک  می ریخت گفت: ببخشین شما خدا

هستین؟

زن  جوان اشکهایش را پاک کرد  و گفت:

نه پسرم ...... ولی  من خدا را می شناسم."

پسرک که با خوشحال کفشها را می  پوشید گفت: آهان عیبی نداره

از  طرف  من  از  خدا به خاطر کفشها  تشکر کنین اما بهش بگین دفعه

دیگه خودش آرزومو بر  آورده کنه. چون دلم می خواد خود  خدا را

ببینم!!!!!!!!!!!!!!!..............


comment نظرات ()