ابرک

عشق ابدی
نویسنده : ابرک - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٥

چند روز  پیش برای  ملاقات  یکی  از بستگان به  بیمارستانی  خارج  از شهر رفتم .وقتی در  قسمت انتظار نشسته  بودم  تا  دوستم بیایید و  او  را  ببینم..در  هم  همی از جمعیت پیرزنی  توجه  مرا  به  خودش  جلب  کرد.پرستاران  به  دورش  جمع  شده  بودند. من آرام آرام نزدیک پیرزن  رفتم  تا  بلکه بتوانم از  موضوع سر  در  بیاورم.پیرزن  صبح  زود  از  خانه اش بیرون  آمده بود و طبق گفته اش  خیابان  در  دست  تعمیر بوده و  به  همین خاطر در  خیابان شروع به  راه  رفتن کرده که  ناگهان یک  ماشین به  او  زده. پیر زن به  زمین  افتاده .  مردم او را  به  بیمارستان  منتقل کرده  بودند. پس  از  پانسمان زخم ها پرستاران به  او  گفتند که  آماده عکسبرداری از  استخوانها بشود. پیرزن در  فکر فرو رفت.سپس بلند شد و  لنگ لنگان به  سمت در رفت و  در  همان حال گفت: که عجله دارد و  نیازی  به  عکسبرداری  نیست.

پرستاران سعی  در  قانع کردن او داشتند ولی  کسی  موفق نشد برای  همین از  او دلیل  این  همه  عجله اش را  پرسیدند.

پیر زن  گفت: شوهرم در  خانه  سالمندان است .  من هر صبح به  آنجا می  روم و صبحانه را  با او  می  خورم. نمی  خواهم دیر شود.!

پرستاری  به  او گفت: شما  نگران نباشید .ما به  او  خبر  می  دهیم.که امروز دیرتر می رسید.

پیر زن جواب  داد: متاسفم .  او بیماری  فراموشی دارد و  متوجه چیزی  نخواهد شد و  حتی مرا  هم نمی  شناسد.

پرستاران با  تعجب پرسیدند: پس چرا هر  روز صبح برای  صرف صبحانه پیش او می روید در  حالی که  شما را  نمی شناسد؟

پیر زن با  صدای غمگین و  آرام گفت:

اما من  که می دانم او  چه  کسی است.

                                                                اسفند ٨٩


comment نظرات ()