ابرک

من و قاصدک
نویسنده : ابرک - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٤

خورشید که  طلوع کرد به  راه افتادم برای یافتن میوه زندگی. در  آغاز راه قاصدکی بر شانه ام  نشست و همراهم شد. سلامش کردم اما او ساکت بود. پرسیدم: تو می  دانی میوه زندگی چیست؟ در هوا نقش دایره ای زد و  دوباره روی  شانه من  نشست. من از  خود و دلیل سفرم گفتم ولی قاصدک کماکان ساکت بود و گاهی در  هوا نقش دایره ای می  زد. فهمیدم هم سفری ساکت  مرا همراهی می  کند. کمی جلو تر به دوراهی رسیم نمی  دانستم کدام راه را  بروم؟ به  قاصدک نگاه  کردم و خواستم حرفی بزنم که  دیدم در  مسیر جاده سمت چپ به پرواز  در آمد و چندین بار نقش دایره ای زد. مردد بودم و  نمی  دانستم به  دنبالش بروم یا نه! آخر من دنبال میوه  زندگی بودم و به من گفته  بودند که راهنمایی را در  مسیر راه  خواهم دید. آیا این  قاصدک همان  راهنماست به  این  سبکی به  این خموشی؟به یاد  حرف  مادرم افتادم که  همیشه به حس خود  اطمینان کن و حالا حس  من  به سوی قاصدک موج  می  زد. پس به  دنبالش رفتم. قاصدک دوباره روی  شانه ام نشست.بعد از  طی مسیری طولانی به رودخانه پر تلاطمی رسیدیم. این  سو و آن  سوی رودخانه چشم دواندم نه پلی بود نه  هیچ راه  عبوری. به قاصدک نگاه کردم و قاصدک آرام به پرواز در  آمد. با  خود گفتم اگر از  رودخانه رد کند باور  می  کنم که  این  قاصدک راهنمای من  است به دنبالش مسافت بسیاری را  کنار رودخانه طی کردم آن قدر که خسته  و  گرسنه روی  زمین افتادم دیگر نمی توانستم راه  بروم. قاصدک را  دیدم که  آزاد و  رها روی  سنگی بزرگ نشست. ناامیدانه به  خود گفتم اشتباه کردم تنها شانسم را   برای یافتن میوه  حقیقت از  دست دادم. مچاله شدم و  به  گریه افتادم که چند  قطره آب روی  سرم ریخت. اطرافم را  نگاه  کردم هیچ کس نبود جز قاصدک که  طرح دایره ای را  در  هوا نقش می  زد. به  زحمت بلند شدم و نزذیک  قاصدم رفتم  تا عصبانیتم را سرش خالی کنم که پشت سرش در  دوردست ها پل نیمه ویرانی دیدم! باورم  نمی  شد. به سمت پل  دویدم در  حالی قاصدک را  روی شانه ام  داشتم با  احتیاط از روی  پل گذشتم و آن سوی پل درختی دیدم.بالای تپه ای که  در  زیر نور  خورشید می درخشید چون درختی از  طلا و جواهر .به سوی درخت  دویدم و  همین طور که نزدیک می  شدم قاصدک را  دیدم که  در  هوا به پرواز در آمد و در  انوار درخشان و  دایره ای درخت  محو  شد. زیر  درخت رسیدم هیچ حرفی نزدم و  در  سکوتی که  از  راهنمایم  یاد  گرفتم بودم به  درخت خیره  شدم و  در  آغوشش گرفتم و  زمانی را زیر سایه اش به  خواب  رفتم . وقتی از  خواب بیدار  شدم من  به  سبکی قاصدک به سوی  خانه ام به  پرواز در  آمدم در  حالی که میوه زندگی در  من شکوفه کرده بود همراه با سکوت قاصدک.

                                                                                ٣ اسفتد تهران


comment نظرات ()