ابرک

کاش یکی از همین
نویسنده : ابرک - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥

کاش یکی  از  همین صبح های  همیشه کوچه های پاییز را با  تو قدم  میزدم . در  سکوتی به  اندازه دستان  عشق زیبا و صمیمی در خلسه میان دو  روح و  در  جای جویباری که آهسته آهسته می رفت و  دل می  برد به  آهنگ هستی بخش خویش.

کاش یکی از  این همین صبح های همیشه  با  تو می  گفتم.

برویم؟ و  تو با  لبخندی تازه تر از صبح جوابم می  دادی که...

((همه جا با  تو)) برگهای حادثه زرد و پژمرده بر سر و  رویایمان

می  بارید و  ما  در  خش خش درد آلود سبزینه های دیروز سبزتر از  همیشه می  رفتیم.

شانه  به  شانه هم. آخ که اگر  باران آبان ماهی هم همراهی مانمی کرد. چه  خوب  می شد! دعا  می  کردیم  که  خداوند!

هرگز .هرگز . هرگز

از  درخت  عشق ما  را  به  زمین سرد  و  نمور جدایی نمی کرد.


comment نظرات ()