ابرک

ایرج
نویسنده : ابرک - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠

پیر مردی  مومن وارد مسجد شد و بعد از  خواندن نماز، متوجه پسرک ده ساله ای شد که

با خلوص کامل و قرائت صحیح ، نمازش را می خواند. پیر مرد از  خادم مسجد شنید:

"او پسرکی یتیم است که مادرش را نیز  از دست داده و چند  هفته است در  این مسجد

زندگی میکند و ...." پیر مرد مومن اندکی فکرو سپس به سراغ پسرک رفت و از  او

پرسید: "" اسمت چیه پسرم؟ شغل پدر و مادرت چه بوده؟" پسرک  با احترام گفت:

"" اسم من ایرج است وپدرم چاه کن بود و مادرم نیز در  خانه  مردم خدمتکار بود، اما

تقدیر من این گونه خواست که هر دو بمیرند و من تنها بمانم!"

پیر مرد که ادب  پسرک خوشش آمده بود، کمی  فکر کرد  و سپس گفت :

" من به دو شرط تو را به خانه خود می برم و شکمت را سیر می  کنم و جایی برای

خوابیدن بهت می  دهم .اول اینکه نامت را عوض کنی و اسمی  که من  می  گویم

انتخاب  کنی، ضمنا" به هیچ کس نگویی شغل پدر و مادر چه بوده ..... قبول است؟"

ایرج لحظه ای اندیشید  و سپس  گفت : نه.....

پیر مرد با  تعجب پرسید : " چرا؟"

و پسر جواب  داد: " الان  چند  هفته است که خداوند به من  جایی برای  خوابیدن داده

 شکمم را نیز سیر می کند ، اما نه اسمم را عوض کرده و نه از شغل پدر و مادرم

خجالت می کشد: شما باشید جا به جا می شوید؟"

پیر مرد  از  حرفای پسرک تکانی خورد و با خود گفت:

" مومن خدا...... او  از تو مسلمانتر است." و سپس به پای پسرک افتاد و از او حلالیت

طلبید و ....... با گریه و التماس او را به فرزندی پذیرفت.

 

 

 


comment نظرات ()